انتقاد ممنوع

بازم می گم!

پیشنهاد، نظر، انتقاد، هر چی داشتین ، با من در میون نذارین! برا خودتون نگه دارین من جنبه ندارم! شوخی کردم ! آخه وبلاگم چیزی نداره که بخواد نقد و اینا بشه!

منت گذاشتین! فدم رنجه کردین! خوشحالمون کردین! بازم تشیف بیارین! کلبه فقیر فقرا رو روشن کردین! قدم رو چشم ما گذاشتین!

هوف... مردم! فعلا تا بعدا یه ماچ آبدار برا خواهرا!

نه تو رو خدا! تو این ماه نذارین ما معصیت کنیم! التماس دعا! طاعات عبادات قبول برادران!

 

دو تا شعر باحال

یه شعر قشنگ از حمید مصدق:

دل من می سوزد/که قناری ها را پر بستند/ که پر پاک پرستوها را بشکستند/ و کبوتر ها را.../آه کبوتر ها را/ و چه امید عظیمی به عبث انجامید/ دل من در دل شب/ خواب پروانه شدن می بیند/ مهر صبحدمان، داس بدست/ خرمن خواب مرا می چیند/ آه باران.../ شیشه پنجره را باران شست/ از دل تنگ من اما/ چه کسی نقش تو را خواهد شست/آسمان سربی رنگ/ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ/می پرد مرغ نگاهم تا دور/وای باران،باران/ پر مرغان نگاهم را باران شست/

 

 

به کجا چنین شتابان

 

-       به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید (حسن از کریم پرسید!)

-       دل من گرفته اینجا/ هوس سفر نداری/ ز غبار این بیابان؟

-       همه آرزویم، اما/ چه کنم که بسته پایم...

-       به کجا چنین شتابان؟

-       به هر آن کجا که باشد به جز این جا سرایم

-       سفرت به خیر اما/ تو و دوستی/ خدا را/ چو از این کویر وحشت/ به سلامتی گذشتی/ به شکوفه ها به باران/ برسان سلام ما را!

                       شفیعی کدکنی تهران 47

برای الهام جووووووونم!

عرضم به حضور انورتون که الهام دختر عموی منه و خونشون تو ولایت ما نیست!

این دفعه که اومدن دیگه خیلی بهش وابسته شدم!خلاصه من که تا دیروز ملت رو به خاطر این قبیل جلف بازی ها به سُخره می گرفتم بعد از رفتن اونا دستم موند تو پوست گردو که چی؟ دلم تنگ شده! سر کلاس فیزیک گریه، شیمی گریه، و...

 Messageبده گریه، خداحافظی گریه، خواب گریه و...

البته الان حالم خوبه!

خلاصه سرتون رو به درد نیارم که فقط این رو برای این نوشتم بگم دوستش دارم و به هیچ وجه فراموشش نمی کنم و بگم:

تولد ،تولد، تولدت مبارک/ مبارک، مبارک، تولدت مبارک!

امیدوارم به همه آرزوهای قشنگت برسی!

دوستت دارم!!!         

معرفی چند کتاب!

آن داغ ننگ خورده که می خندید/ بر طعنه های بیهوده من بودم                                      گفتم که بانگ هستی خود باشم/ اما دریغ و افسوس که زن بودم

 

این شعر نمی دونم مال کجاس! اما اول رمان گل های شب بو مریم جعفری بود که از نیکی قرض گرفته بودم! شعره خیلی قشنگ بود!کتابم، ولش کن.

راستی یه کتاب تازه گرفتم که خیلی قبلا تعریفش رو شنیده بودم!

بادبادک باز!

قشنگ بود! جالب! عجیب! ناراحت کننده! عالی! مثل یه رمان معمولی نیست! البته از نظر من! نویسنده اش خالد حسینیه! من واقعا نظرم نسبت به افغان ها عوض شد! نه قبلا ازشون بدم می اومد نه الان عاشقشونم! منتها خوبه که آدم از اطرافش، دنیای اطرافش، از یه سری افراد که فارسی حرف می زنن با خبر شه، حتی اگه یه زمانی به ایران خیانت کرده باشن! حتی اگه الان از دستشون یه کارگر ایرانی جرئت اعتراض نداشته باشه!( اینا هم همه به قول اشکان خان کار سیستمه، البته یه سیستم دیگه!) به هر حال اونا هم مثل ما همش بدبختی کشیدن.فرق نداره!

یه کتاب دیگه

رنج همبستگی!

سرگذشت لاله و لادنه!

بد نبود! اما من دلم خیلی سوخت واسه لاله و لادن! چند تا عکسم ازشون انداخته بود آخرش!

چقدر زود فراموششون کردیم!

چقدر ما زود همه چیز رو از ذهن و یادمون پاک می کنیم!

چقدر گناه داشتند!

به بزرگترین آرزوشون که دیدن همدیگه از روبرو بود نرسیدند! اول لادن فوت کرد بعد لاله!

آخی! طفلیا! چقدر عذاب کشیدن! بین ماها که همه چیز رو به چشم حقارت نگاه می کنیم! به اونا به چشم عجیب الخلقه و ...

چی بگم؟ دلم خونه! از دست خودمون! تو این مراسم شب نشینی برای بهروز وثوقی، تهمینه میلانی حرف جالبی زد که همه جا اسطوره سازی می کنن ولی ما چه ملت عجیبی هستیم که اسطوره ها رو از یاد می بریم!

همه چی  و هیچی!

به به! سلام علیکم! حال روزه دارای عزیز چطوره؟ به سلامتی ماه مبارک هم که حلولید! نه ببخشید! استغفرالله! حلول کرد! بله!

من یکی که روزه نگرفتم! من همینطوریش دماغمو بگیری جونم میاد بالا!  سردرد و سرگیجه و کمردرد و ضعف و کم خونی و هزار تا بدبختی اگه دلایل خوبی نباشن ، بهانه های خوبی که هستند!

تازه اولا گوشم هم درد می کرد! صدای زنبور تو گوشم بود ! یه لحظه هم قطع نمی شد! رفتم دکتر پرسید صداش چطوره؟ دو ساعت اجرای زنده رفتم تا گفت: نوار گوش نمی خواد هوا جمع شده و هزار تا توصیه و از هدفون استفاده نکن و آدامس بجو و قورت بده و از آمپول می ترسی؟ که من با شجاعت گفتم نه که نتیجه اش شد این که دیگه تا الان یه وری راه می رم.

یه چیز جالب! تو این طرح اذان تا اذان برای سینماها ، یک سری افراد به خیال خودشون صاحب نظر گفتن مردم رو نکشونین سینما! بذارین عبادت کنند! آخه یکی نیست بگه اگه کسی بخواد عبادت کنه، اگه واقعا انقدر با خدا باشه که نصفه شبی از خوابش بزنه برای نماز شب، دیگه نمی آد 2 ساعت که واقعا زیاده(!) رو تو سینما به اعمال قبیحی مثل فیلم دیدن بگذرونه! اونم کی؟ نصف شب! استغفرالله!

دیگه چی؟آها!

امروز تولد الهام جووونمه!

هفتم شهریور هم تولدم خودمه!

از همین جا کادوی تولد مورد علاقه خودمو می گم!

من یه پیامک تبریک رو ترجیح می دم به هدیه و جشن!( لازم به ذکره که به هر حال باید برام یه چیزی بگیرین! اینا همه تعارفه)

آره دیگه! حسابی خل و چل شدم! مدرسه ها که دیگه دارن باز می شن و ما هم دوباره تبدیل می شیم به همون تراکتور درس خون( آره، ارواح عمه مون!)

شایعه شده که مدیرمون هم عوض شده! قبلی همچین مالی نبود ولی کاش یه بهتر بیاد جاش نه بدتر!

مدرسه که تبدیل شده به ماده کده! هر چی دبیر مرده برداشتن! راهنمایی 3 تا 3 تا داشتیم! حالا چی؟ باز کاش از زنا خوباشو می آوردن هر چی عتیقه اس جمع کردن و 400 تومن پول بی زبون رو به عنوان شهریه می ریزیم تو دست اونا! برای چی؟ خدا عالمه!

بی خیال!        

عنوان ندارد!

سابولیکم!

نه!

سام علیکم!

نه! بازم نشد!

سلام علیکم!

بی خیال کره!

خدافظ بهتره!

اینارم برای خالی نبودن عریضه گفتم!

نیکی خانوم!

مگه دستم بهت نرسه!

تو شده تا حالا چیزی بگی من بگم نه؟

شده؟!

خب... شده باشه هم!

این که نشد دلیل برای بدگویی!

کثافت بی... بی... ایشالله ....

نیکتوز به عشق تو!

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن که موم شب به راه ما، چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان به بیکران به جاودان

نگاه کن تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد

نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شئد

نگاه کن من از ستاره سوختم،لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم

سلام!

خیلی ممنون از برو بچه ها که اومدن کامنت گذاشتن!

اگه اومدم آپ می کنم به عشق نیکیه!

عشق که چه عرض کنم جون به سرم کرده!

دمت گرم با مرام!

مخلصیم!

نمی دونم اشکان صادقی رو می شناسین یا نه؟

اگه اهل رادیو گوش دادن باشین حتما می شناسین!

اونم مثل من متولد شهریوره!

یا مثلا طوفان مهردادیان؟

یا سعید پور محمودی؟

یا شهرام شکیبا؟

یا فرزاد حسنی؟

یا محمود رضا قدیریان؟

یا مهران دوستی؟

یا ...

پیشنهاد می کنم حتما رادیو جوان رو گوش کنین!

نظرتون راجع به زندگی عوض می شه!

  اشکان صادقی

سعید پور محمودی

 

خیلی خب! دیگه خسته شدم! فعلا! نظر یادتون نره!

بابا دم شجریان گرم که زیر بار زور نمی رسه!

ایول بابا!

عاشقشم! خیلی باحاله!

چرا؟

خوب معلومه!


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نتیجه کنکور همین روزا میاد! تو رو خدا دعا کنید! نه برای من. برای خواهرم! کاش قبول شه و رتبه خوبی بیاره!

مرسی!

راستی ماه رمضونم که داره میاد! من یکی که اصلا جون تو تنم نیست که روزه بگیرم! 

حالا ببینم چی می شه!

ای وای! مثل این که قرار بود دهم بیاد که نیومد! البته اون که عین خیالش نیست! من بیشتر می ترسم!

دعا کنین! فرشته های من!

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

کمک!!!

ای وای! خاک عالم تو سرم! دو ماه دیگه مدرسه ها باز می شن!

البته از نظر ولگردی و دو(سه) کردن ملت و شیطونی خیلی خوب و خوشه!

اما امان از دست این معلما!

اندازه ... رحم و انصاف ندارن! و باعث می شن ما بچه های صاف و صادق به سمت دروغ کشیده شیم! زشته والله!

کاش با برو بچه ها تو یه کلاس بیفتیم!

چقدر دلم برا فرغون سواری تنگ شده!

واسه غذا خوردن تو مدرسه و ناخنک زدن به غذای بقیه!

واسه اذیت کردن معلم و معاون آ!

واسه کل کل کردن با سرایدار مدرسه!

واسه رفت و برگشت!

حتی واسه امتحان ها و توبه و ای خدا غلط کردم!

دیگه امتحانای آخری می گفتیم خدا خودت که میدونی!

وای چقد مدرسه باحاله و ما قدرش رو نمی دونیم!

نمی دونیم که چقدر زود می گذره! ای وای!

راهی متفاوت برای ابراز عشق

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...

یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند...

 

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...

جمله روز : آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره  خود مي گويند.

سلام علیکم! احوال شما؟ غرض از مزاحمت این بود که بگم ای بابا عجب اوضاعیه تو این مملکت بی صاحاب(!!!)

هیچ ... نمی شه خورد تو این ایران عزیز!

چپ می ری، راست میای بت گیر میدن!

نه تو خونه آرامش هست نه بیرون!

این ماهواره  ، پاهواره هم پدرسگا پارازیت میندازن روش!(چقدر امروز بی ادب شدم!) دوهفته، سه هفته اس پارازیت ندیدم!

رادیو جوان هم که به سلامتی همه برنامه ها عوض شده ان! دلم برای همه مخصوصا سعید و اشکان تنگ شده!

دو سه هفته است لاست و فرار از زندان ندیدم!

اصناف محترم هم که تا مالیات شد 15% گفتن: قربون شما و کرکره ها بالا! حاشا به غیرتتون!

ای وای!

 تمام سایت ها هم از آپلود گرفته تا آموزش طبخ کوفته تبریزی همه فیلتره و یه لیست از رسانه های ملی(!) برات ردیف می کنه!

 حالم حسابی گرفته است! پوچ پوچم!

 

اگر دستم رسد بر چرخ گردون/ از او پرسم که این چون است و آن چون

یکی را داده ای صد ناز و نعمت/ یکی را قرص نان آغشته در خون

بابا دیگه چی شد؟ چقدر آزمایش؟ چقدر امتحان؟ خدا تو چرا ما رو همینطوری قبول نداری؟ نگین حکمت و این جور حرفا که گوشم از این حرفای صد تا یه جوجه پره! این جوریش رو ندیده بودیم! چه قدر زندگی روز به روز مسخره تر می شه! بی خیال اعصاب شما رو هم نریزم به هم! فعلا!!!