....

سلام.خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟این یه وبلاگ جدیده و من وبلاگ قبلی خودم رو حذف کردم! دوست داشتم برای این که وبم شلوغ نشه، جداگانه چند بخش مثلا سیاسی و شاعرانه و روانشناسی اینا بذارم که دیدم هیشکی نمیاد سر بزنه! به هر حال...!.

 ببخشید من هر 10 سال یه بار آپ می کنم ها! حالا هم هر چی عید و خوشی وتعطیلی مدارس هست همه رو تو 10 سال آینده تبریک و بازگشایی مدارس و کنکور و بلا و مصیبت ها رو تسلیت می گم.

من و تو و بهار و بارون احمد شاملو رو براتون گذاشتم که برای عیدای این 10 ساله حال کنید!

 

من باهارم، تو زمین

من زمینم، تو درخت

من درختم، تو باهار

ناز انگشتای بارون تو، باغ ام می کنه

میون جنگلا طاق ام می کنه

تو بزرگی، مث شب

اگه  مهتاب باشه یا نه

تو بزرگی، مث شب

***

خود مهتابی تو اصلا، خود مهتابی تو

تازه وقتی بره مهتاب و هنوز

شب تنها، باید

راه دوری رو بره تا دم دروازه روز

تازه روزم که بیاد

تو تمیزی، مث شبنم

مث صبح

***

تو مث مخمل ابری، مث بوی علفی

مث اون ململ مِه نازکی

اون ململ مِه

که رو عطر علفا، مث بلاتکلیفی

هاج و واج مونده مردد

میون مرگ و حیات

***

مث برفایی تو

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

مث اون قله مغرور بلندی

که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی...

من باهارم،تو زمین...

 

بیست و پنجم اسفند 88 داشتم سه کنج گوش می کردم که یه شعر از مهدی استاد احمد گذاشت که به علت کمبود امکانات  نتونستم ضبطش کنم و تند تند با دست نوشتمش!

اگه کم و زیاد نوشتم ببخشید!

                     

عجب رسمیه، رسم زمونه،خونمون عیدا، پر مهمونه

میرن مهمونا،از اونا فقط آشغال میوه به جا می مونه

کجاست اون کیوی؟،چی شد نارنگی؟کجاست اون موزا؟خدا می دونه!

جعبه خالی شیرینی هنوز، گوشه طاقچه پیش گلدونه

عطرش پیچیده تا آشپزخونه

شیرینی کجاست؟خدا می دونه!

میرن مهمونا،از اونا فقط جعبه خالی به جا می مونه!

(؟ بد خط نوشتم )

چی شد اون پسته

یکی نیست بگه

خدا وکیلی جای پوست پسته توی قندونه

قند نصفه عمو جون هنوز توی بشقابه

حالا خداییش...قندش مهم نیس

کنار اون قند نصف دندونه

میرن مهمونا از اونا فقط یه نصفه دندون به جا می مونه

پسته خندون، بادام شیرین،فندق درباز،مال مهمونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت که از این همه آجیل به غیر از تخمه چی چی می مونه

میرن مهمونا، از اونا فقط آشغال میوه به جا می مونه 

 

 

بدونین که همه اول به فکرخودشونن بعد شما! پس لااقل خودتون به فکر خودتون باشید.البته یه ذره هم به فکر من باشید و نظر بدین.

پدر دستم دیگه در اومده!

اوا خاک عالم غذام سوخت کار ندارین؟ بوس بوس!بای بای!

من یک محاربم! کو طناب دار؟

شماها که دم از غیرت ایرانی می زنین!

آره، با شماهام!

شرقی ها،غربی ها،جنوبی ها،شمالی هاو...

همه و همه!

یه سوال!

خجالت نمی کشین؟

چرا در برابر این همه ظلم و ستم سکوت کردین؟

مگه نمی بینین دارن پدرمون رو در می آرن؟

واقعا فکر کردین با این که بشینین تو تاکسی و دوتا فحش بدین به این و اون همه چی حله؟

فکر می کنین وظیفتون رو تمام و کمال انجام دادین؟

اگه اینطور فکر می کنید باید بگم متاسفم!

آره دیگه، بذار بقیه برن!

من اگر برخیزم/ تو اگر برخیزی/ همه برمی خیزند

من اگر بنشینم/ تو اگر بنشینی/ چه کسی برخیزد؟ 

نخیر! هر چیزی یه بهایی داره و آزادی هم همینطور. چرا فقط باید یه عده خاص بهاشو بدن؟

مثلا خون ما از اونا رنگین تره؟

کسایی که غیرت و شرف و آبرو و مملکتتونو به یه ساندیس می فروشین، فکر کردین دارین چی کار می کنین؟

دیدین که چطور هموطنامون رو اعدام کردن؟

حتما دیدین!

حتی اگه اغتشاشگر هم بودند بازم ایرانی بودند.

من دلم به حال کسایی می سوزه که جونشونو دادن و حتی دوبار دوبار با ماشین از روشون رد شدن اونم تو روز عاشورا !

من دلم به حال ندا و سهراب و علی ومحسن و همه و همه  شهدا می سوزه که حتی یه فاتحه رو،یه قبر رو ازشون دریغ کردند!

من دلم به حال شما می سوزه که خودتون رو به نفهمی زدین و چشماتون رو به روی حقایق بستین!

من دلم به حال خودم می سوزه که دارم اینا رو به شما ها می گم و می دونم عین خیالتون نمیاد!

من دلم به حال بچه هایی می سوزه که قراره بین ماها که این همه سردرگمیم بزرگ بشن!

         

آره، من گریه می کنم و قطره قطره خونم رو فدای آزادی می کنم! تو می خوای چی کار کنی؟ با یه کیسه پیاز و سیب زمینی راضی می شی؟

نه، تو فک کن تموم پول و ثروت دنیا رو بهت بدن قبول می کنی؟

آخه چرا؟ بابا به خدا این خاک و آب مال همه س!

 

کوچه ها باریکن! دکونا بسته اس

خونه ها تاریکن!طاقا شیکسته اس

از صدا افتاده تار و کمونچه/مرده میبرن کوچه به کوچه

 

اگه از کسایی هستین که می گین هیچ بدی نرفته که خوب بیاد!

اگه از کسایی هستین که می گین یه بار انقلاب کردیم چی شد!

بهتون جواب میدم!

اگه بد نرفته که خوب بیاد از انتخاب غلط خود ما مردم بوده و اگه به خیالتون شما انقلاب کردین! باید بگم زهی خیال باطل که شماها همه ویترین بودین! من که اون موقع نبودم می فهمم که کلاه سرم رفته!

 

خاک بر سر من که 22 خرداد که قرار بود اعتصاب باشه می بینم بعضی ها که قبلا 9 مغازه رو باز می کردند الان از ساعت 7 دارند جلوی مغازه رو تمیز می کنن!

خاک تو سر همه ماها که وقتی V ویکتوری نشون می دیم، تا ملت می بینن دست بند سبز داریم سرشون رو می کنن اونور!

ای خاک تو سر ما که حتی  یه الله اکبرم نگفتیم!

 

باشه! برین بخندین. ببینین که همه چطور نسبت به دین و پیغمبر و حتی خود خدابی اعتقاد شده اند. ببین و بخند! اگه اندازه یه ارزن شرف و شعور داشته باشین گریه می کنین!

و اگه از مبارزای راه آزادی هستین

بدانید که روزی فانوستان به مشعل و مشعلتان به خورشید تبدیل می شود پس به آزادی امیدوار باشید!  

این شعر تو یه وبلاگی بود که مربوط می شه به روز عاشورا و یه دختری به نام آتنا سروده اش!(دمش گرم)

من تو را ندیده ام
من صدایت را نشنیده ام
من تو را نمی شناختم
چقدر خوشبختم من!
من رنگ خونی که پیکرت را پوشانید ندیده ام
من صدای نفسهای آخر تو را نشنیده ام
من تو را نمی شناختم
چقدر خوشبختم من!
من اشکهای مادرت را ندیده ام
من صدای خرد شدن استخوانهایت را زیر لاستیکهای ماشین دزدی(!؟) نشنیده ام
من تو را نمی شناختم
چقدر خوشبختم من!
من چهره ی مردمی که ناباورانه مرگ تو را مینگریستند، ندیده ام
من فریاد "یا حسین" آنها را نشنیده ام
من تو را نمی شناختم
چقدر خوشبختم من!
چقدر خوشبختم که شبها صحنه ی مرگ تو را  خواب نمیبینم
و چقدر بدبختم من!
چقدر بدبختم که هیچ از دستم نمی آید
چقدر بدبختم که ترس از مرگ ، چشم و گوش مرا بسته
و هیچ نمی بینم و نمی شنوم و شبها با خیال آسوده سر به بالین میگذارم
و فکر میکنم که چقدر خوشبختم....

 

من حرفامو زدم، حالا هرچقدر دلت می خواد بیا فحش بده به همون خدا قسم که حتی بدترین هاشم پاک نمی کنم!

حالا برین و شاهنامه بخونین و بگین من ایرانیم!

 

پی  نوشت:

اگه کسی راه حلی برای برون رفت از بحران(!)داره حتما بگه و در هیچ صورت نظر یادتون نره!  اما چند بار نظر ندین و اگه می خواین فحش بدین لطفا از فحش های خیلی رکیک استفاده نکنین که مردم می بینن خوبیت نداره!

 

 

ادامه نوشته

 

به چه می خندی؟! به چه چیز؟!

به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟!

به چه می خندی؟!به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه می خندی؟!به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟

یا به جفایت که مرا زیر غرورت له کرد؟

به چه می خندی؟ به هم آغوشی من با غم ها؟

یا به ...

خنده دار است. بخند!

 

***

 

عجب روزگاریست که همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

دیو هستند ولی مث پری می پوشند

گرگ هایی که لباس پدری می پوشند

آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

عشق ها را همه با دور کمر می سنجند

خب طبیعی است که یکروزه به پایان برسند

عشق هایی که سر پیچ خیابان برسند

یه خبر فوق العاده جالب

الان 25 فروردینه که دارم این مطلب رو می نویسم.(البته به صورت دست نویس) قراره که فردا و پس فردا بریم سنندج.

راستش جریان از این قراره که امسال اومدن گفتن بیاین این کتابای "استاد عشق" رو بخرین. این کتاب راجع به زندگی پروفسور محمود حسابیه و ازش یه مسابقه کتاب خوانی می گیرن! من هم که اصلا حوصله نداشتم قبول نکردم و البته استقبال چندانی نشد! در نتیجه اش روزی که بچه ها آزمون داشتند، به من گفتند بیا بابا! با هم جواب می دیم! از اون جایی که حرف حساب جواب نداره، قبول کردم و رفتیم و حالا با چه بدبختی جوابا رو از بچه ها گرفتم بماند!

گفتن می برنتون سنندج  و صد دفعه کنسلید و از این جور بدبختیا که حوصله تعریف کردن ندارم، خلاصه حالا که همه چی ردیف شده، پدر یکی از بچه ها خواب دیده که ما 33 نفر قراره بریم ته دره با اجازتون!!!

حالا چقدر رو مخ ننه بابامون که همون پدر مادر هستش، کار کردیم مثنوی 60،70 مَنه!(آخه مادر منم یه خوابی تو همین مایه ها دیده بود که توش من لباس سبز پوشیدم! حالا این که نمادی از حرکت سیاسی بوده یا نه خداوند عالم می باشد)

وصیت نامه رو هم نوشتم! اگه برگشتم که هیچی اگرم نه که... فاتحه!

البته درج این خبر در داخل وبلاگ نماینگر این نکته است که من زنده ام!      

هورا!

من زنده ام! هیچی هم نشد و خیلی هم خوش گذشت و از آبیدر رفتن گرفته تا خرید و شرط بندی  و ...؛همه کار کردیم وشبم اونجا خوابیدیم!

نتیجه گیری ما از این سفر:

سنندج خیلی پسر داره! فوج فوج می اومدن! پسرا از سر کول و شهر بالا می رفتن، کفمون برید... فیلم هم گرفتیم که بعدا جای تظاهرات قالب کنیم!

داستان جالب و خواندنی:

یه روز یکی به خدا گفت: خدا من می خوام ببینم طمع و دوستی چه شکلی اند؟(وا چه حرفا؟مردم چه توقعاتی دارن ها.)خلاصه خدا بردش تو یه اتاقی که یه میز توش بود و 4 نفر دورش بودند که 2 تا پارو چوبی بلند به دست هر کدوم بسته بودند. یه ظرف غذای توپ گذاشته بودند جلوشون که نگاه کنند و دق بخورن! چون می تونستن قاشق رو پر کنن اما تا می اومدن تخلیه کنند تو دهان مبارک غذا می ریخت. چون قاشق ها از بازو تا نمی شدند!خلاصه داشتند از گرسنگی می مردند... خدا گفت: تو طمع رو دیدی. بردش تو یه اتاق دیگه که 4 نفر دور یه میز بودند و یه ظرف غذا با همون پارو ها به دستشون. اما این ها خیلی تپل مپل و سر حال بودند یارو خیلی تعجب کرد. خدا گفت: نفهمیدی؟تقصیر منه چیز نشون تو میدم! کسایی که تو اتاق اول بودند از روی طمع فقط به فکر خودشون بودند در حالی که این ها با هم دوست بودن و به هم غذا می دادند. یاد بگیر! البته از این که طرف حرف خدا رو گوش کرد و یاد گرفت هنوز اخبار موثقی به دست ما نرسیده!

این هم از داستان امروز!

 

والله از شما چه پنهون دلم خیلی گرفته. از همه از خودم از دنیا! می دونین دنیای عجیبیه!همه چی توش هست اما هیچی برای ما پیدا نمی شه.همه یه جوری مشکل دارن یا معنوی یا مادی.نه می دونم و نه می گم کدومش سخت تره چون هر کدومش رو داشته باشی دنبال اون یکی هستی.همیشه دنبال بیشتریم. از این دنیا عجیب تر ما آدما هستیم. سر در گم و تنها.

می دونین وقتی به اختلاف هایی که هست و بوده فکر می کنم یاد حرف م.مودب پور می افتم که می گه:

اگه زندگی اینه که اونایی که تو اروپا و این جور جاها می کنن، پس ما داریم پی کار می کنیم و اگه اونیه که ما می کنیم پس اونا دارن چی کار می کنن؟

واقعا که راست می گه!

تذکر آیین نامه ای:

از خوردن قلم پرهیز کنید.

از تا کردن،مخدوش کردن،ساییدن،لیس زدن و موشک درست کردن پاسخ نامه خودداری نمائید.

کیک و ساندیس به تعداد کافی خریداری شده؛ از گدا گشنه بازی بپرهیزید.

 

1-   کدامیک از فرمایشات لقمان حکیم به فرزندش می باشد؟

الف)فرزندم خداوند پرهیزگاران را دوست دارد.

ب) فرزندم خداوند پرهیزگاران را دوست ندارد.

ج)پدر سگ!مگه من سر گنج نشستم؟!

د)شیرمو حلالت نمی کنم اگه یه بار دیگه این پری ورپریده رو سوار ماشینت کنی!

2 -   مروارید خلیج فارس؟

الف)کیش

ب)پیشته

ج)چخه

د)ماااااو

3- بزرگترین هواپیمای مسافربری جهان؟

الف)Boeing

ب)بوئینگ کوچولو(Boeing 345)

ج)بوئنگ بزرگ(Boeing 747)

د)باز کن اون پنجره رو! خفه شدیم از بوش!

 

4- خواننده تپل ترک؟

الف)سیبیل کن

ب)سیبیل تراش

ج)ریش تراش

د)سه بیل و سه خاک انداز تراش

 

5- نام تیمی اسپانیایی؟

الف)اتلتیکو بیل با او

ب)اتلتیکو کلنگ با من

ج) اتلتیکو خاک انداز هم با من

د)اتلتیکو پس تو چه غلطی می کنی؟!

 

 

6- نژاد مردم کرواسی؟

الف)کروات

ب)پاپیون

ج)دستمال گردن

د)هیچ کدام!یقه وطنی(آخوندی-دیپلماتی)

 

7- فوتبالیست انگلیسی؟

الف)اندی کول

ب)اندی زیر بغل

ج)اندی سر شانه

د)اندی مرسی هیکل

 

9- از سازهای موسیقی که همنشینی با مبتدیان این رشته توصیه نمی شود؟

الف)ساکسیفون

ب)کوله پشتی سیفون

ج)چمدون سیفون

د)کیف پول سیفون

 

10- بازیکن تیم ملی عربستان؟

الف)احمد الدو ساری

ب)حسن السه تبریز

ج)غضنفر الچهار قزوین

د)قلی الوان سانفرانسیسکو

 

11- رئیس جمهور پیشین روسیه؟

الف)پوتین

ب)صندل

ج)دمپایی

د)نزن بابا رفتم

 

12- ... بی تو سردمه؟

الف)بخاری

ب) پتو

ج)آرش

د)دی جی علی گیتور

 

وقت تمام!برگه ها بالا

اینم یه تست روانشناسی که نتیجه قابل اعتماد تری داره!

تو یه قایق در حال غرق شدن هستی و 5 تا حیوون همراهت هستن:اسب-گاو-پلنگ-جوجه-گوسفند و تو مجبوری برای نجات خودت 4 تا از حیوونا رو بندازی تو دریا و یکی رو انتخاب کنی...کدوم حیوون رو انتخاب می کنی؟!

 

پاسخ ها:

اسب:عشق

گوسفند:خانواده

گاو:مال و ثروت

پلنگ:غرور

جوجه:فرزند

م.مودب پور و ماندا معینی

 

می خوام براتون راجع به یه نویسنده به اسم م.مودب پور بنویسم که مطمئنا همتون میشناسین.

نکته مهم: اسمش مرتضی مودب پوره نه ماندا(ماندانا)!

ماندا معینی(مودب پور) به احتمال قوی همسر آقای مودب پورند.OK?

خب حالا می خوام براتون آثارشون رو بگم.راستی آقای مودب پور متولد سال 1337 هستند ولی خانم معینی رو نمی دونم.  اولین کتاب آقای مودب پور که پریچهره اولین چاپش مال سال 78 هست.

آثار:                                                 

پریچهر/یاسمین/شیرین/یلدا/گندم/رکسانا/خواستگاری یا انتخاب/

می دونید کتاب هاشون واقعا باحال و خفن و با نمک و گریه دار و توپند!

خب حالا آثار خانم معینی.

دریا/کژال/شینا/ننه سرما/آن تابستان/بوی نا/پس کوچه های سکوت/

من همه کتاب های این زوج گرانقدر رو خوندم!

ادامه نوشته