پوووف! چه بویی میاد؟ این بو از وب منه؟!
نه؟!
آخه مگه میشه؟
ببخشید یادم رفت...سلام!کلی سلام! خوبین؟
از اون جایی که به قول زری جوووون وبم کپک زده بود و بوگندش بلند شده بود... تصمیم گرفتم بیام آپ کنم!
قسمت اول
زندگی شخصی
جونم بگه براتون خیلی خل شدم...
به سلامتی فرار از زندان و Lost تموم شده و یه سریال جدید از نگار به اسم خاطرات خون آشام(vampire diaries (رو شروع کردم که فقط یه فصلش اومده، از بیکاری نشستم این قهوه تلخ رو می بینم، ای بدک نیست ولی من.. 24 هم تا 100 یه قسمت در میون دیدم و ولش کردم... خوش نشینها هم می بینم ولی...
خیلی دلم یه فیلم باحال میخواد مث Lost
کتاب متابم زیاد خوندم حسش نیست تعریف کنم... انقدر رمان حنا برام آورده رو گوشی و اینا که روزی یه کتاب تموم می کنم و حساب کردم تا سال آینده هم تموم نمی شه...
راستی کی کتاب ارابه خدایان رو خونده؟! من خوندمش و حسابی کف کردم... اگه خوندین برام نظرتون هم بگین...
روز اول مهرم که استاندار با رئیس سمپاد و وزیر آموزش پرورش و امام جمعه و همه اومدن و بهمون چفیه دادن ها! ها! برداشتیم باهاش سرچوپی بگیریم... کلی مسخره بازی درآوردیم...
مدرسه...
چی بگم؟
انگار دبیرای مرد دراکولان همه رو برداشتن...
مسخره های مزخرف...
همش تقصیر این فیض آقاییه که زورش میاد از رو صندلیش تکون بخوره...
کنکورم که به سلامتی حذف شد تا ما بیشتر به مزخرف بودن زندگی ایمان بیاریم...
معلوم نیست چه خبره!
اگه شرط معدل بذارن؟!
با بروبچ هم به جز محد جووون تو یه کلاس افتادیم...
الکی الکی هم بدون یه خط تبلیغ برای شورای دانش آموزی با نیکتا رای آوردیم...
من حساب کردم هفته ای نیم ساعت درس می خونم(به خدا)، در صورتی که باید روزی دو-سه ساعت باشه!!!
از دست رفتم...
گندش بزنن... زندگی رو می گم... حوصله هیچی و هیچکس رو ندارم...
راستی یه جشنواره موسیقی بود با بچه ها رفتیم... ارکستر سمفونیک تهران اومدن زدن ، از کرمانشاه هم چند نفر بودن شامل آقای روستایی سنتی زدن. چقدر باحال بود و خوش گذشت... سه و نیم رفتم، ده شب با مریم اومدم خونه!!!
سینما هم رفتیم ملک سلیمان رو دیدیم!!! هه هه...
نمایشگاه کتابم رفتیم...
دو تا عروسی رفتیم... نسبت نزدیکی هم نداشتن ولی ما خودمون رو خفه کردیم... با کل فامیل هم تجدید دیدار کردیم... خیلی باحال بود ها...
کانون زبانم که هیچی... انقدر اتفاق افتاده که تعریف نکنم بهتره...
قبول شدم دیگه! میرم High 2!
ولش کن!!!
رقنیم خونه خاله ام سنندج! از 3 تا 8 رفتیم بیرون ولگردی! به همون نتیجه ی اخلاقی یا غیر اخلاقی سفر فروردین رسیدم!( برای اطلاعات بیشتر به آرشیو وبلاگ مراجعه کنید)
یه اتفاقات دیگه ایم افتاده که در اماکن عمومی نمی شه تعریف کرد!
بابا بی خیال!
شما رو چه به زندگی خصوصی مردم؟!
قسمت دوم
امروز من تصمیم دارم یه ذره تریپ شاعری بردارم و یه شعر از وبلاگ طرفداران اشکان صادقی بذارم....
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آن که بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
“همیشه یک نفر باید به پا خیزد”
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است!
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سؤالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت
بالا بود
و آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان ومال مفت خواران
از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست...
راستی می خوام یه وبلاگ جدید بزنم، فقط شعرای خودمو بذارم توش!!! ها؟ خوبه، نه؟ آخه پول چاپ کتاب ندارم!(کلا زیر خط فقر سیر می کنم!)
تازه گیرم چاپ شه، کی می خره؟ پول نمی کنه!
همون یه وبلاگ جدید می زنم، بهتره! آدرسش رو در پست های بعدی به اطلاع می رسونم! و خواهش می کنم بیاین و نظراتون رو بگین! واقعا برام مهمه! مرسی...(حالا شاید هم نزدم... فعلا هیچی معلوم نیست...)
می خواستم یه پست خیلی باحال بذارم-سیاسی- ولی از اون جایی که پدر وبلاگ نویس های سیاسی در اومده بی خیال!! بدبختیه ها...
دیگه نه حوصله دارم از کوروش دفاع کنم نه از وطنم نه هیچی...
من خوشم از اون کوروشی که به قول الهام کارت بسیج داره و چفیه دوره گردنشه نمیاد...
یاد یه شعر نادر پور افتادم خطاب به ایران:
اگر من تلخ می گریم چه غم؟ زیرا تو می خندی...
وگر من زود می میرم چه غم؟ زیرا تو می مانی...
ای خدا... باز گریم گرفت...
دیگه حوصله ندارم نقد و انتقاد کنم... اسم کدوم بی شرفی رو بیارم که مملکت رو به گند کشیده... کی اینکار رو نکرده...
خودمون هم اگه بهمون برنخوره مقصریم!
اگه نذاریم انقدر بهمون زور بگن...
زندگی ما رو باش...
چقدر انقلاب و جنبش و کشته و شهید و جنگ و تجاوز و بدبختی و کوفت و زهرمار لازمه تا ما مثلا ایرانی به خودمون بیایم؟
راستی کسی فهمید که 9 آذر باید آذربایجان بر می گشت به ایران؟
چون طبق عهدنامه ترکمن چای(منغقد در 1289) باید بعد صد سال برگرده به خاک کشور!
اما مسئولین فقط به فکر اینن که اسناد ویکی لیکس رو لاپوشونی کنن!
توی نوبت شما یه نفر خیلی جالب گفت که تا چیزی علیه آمریکا میگن و سندی علیهشون رو میشه میگن افشاگری علیه دولت دروغ ولی وقتی پای ایران میاد وسط میگن دروغ پردازی های رژیم صهیونیستی علیه نظام مقدس(!)ما!
راستی دم همه کسایی که 16 آذر به هر نحوی تمام تلاششون رو کردن غیژژژژژژ!
یه جمله از چارلی چاپلین و تمام!
افسوس...هر چه سعی کردم آنها بفهمند نفهمیدند و فقط خندیدند...
برین فکر کنین و بفهمین که موقعی که پارازیت می ده جای خنده خون گریه کنین...
خب دیگه کاری ندارین؟! پس فعلا!
پ.ن:فرارسیدن ایام سوگواری محرم(!) رو به همه تسلیت میگم و خوتهش میکنم جای به فکر شربت و غذای نذری بودن به اوضاع مملکت فکر کنین!
پ.ن2: علامت تعجب رو به این خاطر گذاشتم که کف کردم که یهو چه با ادب شدم!